تبليغاتX
موسیقی خاموش

موسیقی خاموش

عاشقانه

عجب صبری خدا دارد.....

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم، همان یک لحظه اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان، جهان را با همه زیبایی و زشتی برروی یک گرد ویرانه میکردم.


عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم، نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه میکردم.


عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم که میدیدم یکی عریان و لرزان و دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم.


عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم نه طاعت میپذیرفتم، نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ، پاره پاره در کف زاهد نمایان، سبحه صد دانه میکردم.


عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان، هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ، آواره و دیوانه میکردم.


عجب صبری خدا دارد !

اکر من جای او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان، سراپای وجود بی وفا معشوق را، پروانه میکردم.


عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی ، تا که میدیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد، گردش این چرخ را وارونه، بی صبرانه میکردم.


عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم. که میدیدم مشوش عارف و عامی، ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش ،بجز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری ، در این دنیای پر افسانه میکردم .


عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ، و گرنه من بجای او چو بودم ،یک نفس کی عادلانه سازشی ، با جاهل و فرزانه میکردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

 

عجب صبری خدا دارد!

 

عجب صبری خدا دارد!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 14:28  توسط یاس  | 

اشک.............

 

يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد چي؟ گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره ...گفتم :يه خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار - گفتي به چشم ...حالا من دارم گريه مي کنم و آسمون نمي باره ........تو هم اون دور دورا ايستادي به من مي خندی

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

ما که رفتیم حالا تو میمونی و عشق جدید_میدونم چند روزه دیگه میشنوم چدا شدین_ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود_دل ما لایق اینکه بندازیش زمین نبود___ما که رفتیم ولی چشم تو عجب نگاهی داشت_حرفای عاشقونتون واسه ما وعده هایی داشت___ما که رفتیم تو بشی زیر نگاه عاشقت_آرزوم اینه فقط تلف نشه دقایقت_ما که رفتیم تو بمون با اونکه از راه اومده_اونکه با اومدنش خنجر به قلب من زده_ما که رفتیم دل ندی دیگه به عشق کاغذی_لااقل میومدی پیشم واسه خداحافظی...

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

صدای اعتراض میاد از همه دور و برم.. هرچی بلند باشه بازم از هدفم نمیگذرم..باور کنید یا نکنید امشب میوفته اتفاق ..یه حادثه که بعد از اون ازم نمیگیرید سراغ..ساده بگم رفتنیم میخوام بمیرمو برم..زمین واسم جایی نداشت به اسمون مسافرم..امشب میخوام پیش خدا تو اسمونها جا بشم..اغوشتو باز کن خدا تو بغلت رها بشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 18:0  توسط یاس  | 

بزرگترین حکمت !!!! ...

روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت: «استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست »
سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود.
نوجوان این کار را کرد.
سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت، طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد.

سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد.
نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.
او که از کار سقراط عصبانی شده بود، با اعتراض گفت: «استاد! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید »
سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و گفت: «فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.
هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!» ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 18:7  توسط یاس  | 

دنبال خدا نگرد !!!! ...

به دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست
خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست
خدا در قلبي است که براي تو مي تپد
خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد

خدا آن جاست
در جمع عزيزترين هايت
خدا در دستي است که به ياري مي گيري
در قلبي است که شاد مي کني
در لبخندي است که به لب مي نشاني
خدا در بتکده و مسجد نيست
گشتنت زمان را هدر مي دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني
خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نيست

او جايي است که همه شادند
و جايي است که قلب شکسته اي نمانده
در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زني است به همسرش
بايد از فرصت هاي کوتاه زندگي جاودانگي را جست
زندگي چالشي بزرگ است
مخاطره اي عظيم
فرصت يکه و يکتاي زندگي را
نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد
چيزهاي اندک که مرگ آن ها را از ما مي گيرد
زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد
زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم
و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم
فقط چيزهايي اهميت دارند
چيزهايي که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آيي

دنيا چيزي نيست که آن را واگذاريم
دنيا چيزي است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم
سالکان حقيقي مي دانند که همه آن زندگي باشکوه هديه اي از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمي کنند
کساني که از دنيا روي برمي گردانند
نگاهي تيره و يأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگي و شادماني اند

خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي»؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 18:45  توسط یاس  | 

با اعتقاد، اعتماد و امید زندگی کنید !!!! ...

1- Confidence ( اعتقاد ) :
اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.
روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود،این یعنی اعتقاد.

2- Trust ( اعتماد ) :
اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید،او میخندد ..... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت،این یعنی اعتماد.

3- Hope ( امید ) :
هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم.ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید،این یعنی امید.

با اعتقاد،اعتماد و امید زندگی کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 18:16  توسط یاس  | 

مرد گمشده در جزیره

 


کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات یافت و توانست خود را به جزیره ای برساند.

این مرد با هزاران زحمت برای خود یک کلبه ساخت ...
روزی برای تهیه آب به جنگل رفته بود ؛ وقتی به کلبه برگشت در کمال ناباوری دید که کلبه در حال سوختن است.
به بخت بد خود لعنت فرستاد و بعد شروع به گله کردن از خدا کرد که : خدایا تو مرا در این جزیره زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید اینگونه بسوزد!
مرد با همین افکار به خواب عمیقی فرو رفت ... .
صبح روز بعد با صدای بوق یک کشتی از خواب پرید ؛ او نجات یافته بود!
وقتی سور کشتی شد ، از ناخدا پرسید چگونه فهمیدید که من در این جزیره هستم؟
ناخدا پاسخ داد : ما علایمی را که با دود نشان می دادید دیدیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 13:12  توسط یاس  | 

خندیدن یک نیایش است ! ...

 

اگر بتوانی بخندی،آموخته ای که چگونه نیایش کنی

هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد،هر بافت وجودت از شادی بلرزد،
به آرامشی عظیم دست می یابی

.............................................................................

بگذار خنده ات خنده ای از ته دل باشد.چنین خنده ای پدیده ای نادر است
کسی می تواند بخندد، که طنز آمیزی و تمامی بازی زندگی را می بیند.

.........................................................

کوتاه ترین راه برای گفتن دوستت دارم لبخند است
شادی اگر تقسیم شود،دو برابر می شود!
غم اگر تقسیم شود،نصف می شود!

.........................................................

همیشه با دیگران بخندیم و هرگز به دیگران نخندیم!

.........................................................

فراموش نکن!همین لحظه را،اگر گریه کنی یا بخندی!بالاخره می گذرد،امتحان کن!

.........................................................

بهشت یعنی،شادی،خنده،سرور و شعف!

..........................................................

جای تأسف است!ما برای شاد بودن بهانه ای می خواهیم،ولی برای غمگین بودن نیاز به هیچ بهانه ای نداریم

.........................................................

با شادی خدا را و ضیافت زندگی را تجلیل می کنیم

.........................................................

سرور و شادی،خدای درون فرد است که از اعماق او برخاسته و متجلی می شود!

شادی ، یکی از راه های تقرب به درگاه خداوند است

........................................................

ضرر نمی کنی!از هم اکنون لبخند زدن را تجربه کن

........................................................

مطمئن باش همیشه یکی هست که عاشق لبخند تو باشه
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 17:19  توسط یاس  | 

زیباترین قلب ؟؟

روزی دختر جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد ، جمعیت زیادی جمع شدند ، قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود ، پس همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده اند .

دختر جوان در كمال افتخار ، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت ، ناگهان پسر جوانی جلو جمعیت آمد و گفت : اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست .

دختر جوان و بقیه جمعیت به قلب پسر جوان نگاه كردند ، قلب او با قدرت تمام می تپید ، اما پر از زخم بود . قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تكه هایی جایگزین آنها شده بود ، اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نكرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد .

در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه ای آنها را پر نكرده بود ، مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فكر می كردند كه این پسر جوان چطور ادعا می كند كه قلب زیباتری دارد .

دختر جوان به قلب پسر جوان اشاره كرد و خندید و گفت : تو حتماً شوخی می كنی ... قلبت را با قلب من مقایسه كن ، قلب تو ، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است .

پسر جوان گفت : درست است قلب تو سالم به نظر می رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی كنم ، می دانی ، هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده ام ، من بخشی از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشیده ام ، گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكه بخشیده شده قرار داده ام ، اما چون این دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم كه برایم عزیزند ، چرا كه یادآور عشق میان دو انسان هستند ، بعضی وقتها بخشی از قلبم را به كسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند ، اینها همین شیارهای عمیق هستند ، گرچه درد آورند اما یادآور عشقی هستند كه داشته ام ، امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارها عمیق را با قطعه ای كه من در انتظارش بوده ام ، پر كنند .

پس حالا می بینی كه زیبایی واقعی چیست ؟

دختر جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالی كه اشك از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پسر جوان رفت ، از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پسر جوان تقدیم كرد ، پسر جوان آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب دختر جوان گذاشت ، دختر جوان به قلبش نگاه كرد ، دیگر سالم نبود ، اما از همیشه زیباتر بود ، زیرا كه عشق از قلب پسر جوان به قلب او نفوذ كرده بود ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 18:22  توسط یاس  | 

قلب شيشه اي...

روزی خدا همه فرشته هاشو جمع کرد و گفت می خوام واسه خودم روی زمین جانشین بذارم ولی نه از جنس شما و نه از جنس جن و پری . می خوام یه چیزی درست کنم که جسمش از این خاک خوش بو باشه و از روح خودم در او بدمم.


خدا قبل از اینکه آدمارو خلق کنه به اندازه همشون قلب درست کرد.این قلبها از جنس های مختلفی بودن:چوبی,سنگی,پلاستیکی...و قشنگترین و نادرترین قلبها قلبهای شیشه ای بودن این قلبهای شیشه ای خیلی حساس و شکننده بودن به خاطر همین خدا اینا رو گذاشت یه گوشه و چندتا از مهربونترین فرشته هاشو برای مواظبت از این قلبای شیشه ای انتخاب کرد. خدا این قلبهای شیشه ای رو خیلی دوست داشت و اونارو گذاشته بود برای بهترین آدمهابرای دوست داشتنی ترین آدمها. برای محبوبترن آدمها.برای کسایی که مثل اون فرشتهای مهربون لیاقت نگهداری از این قلبهای شیشه ای رو داشتن.

خلاصه خدا مشغول خلقت آدما بود و فرشته ها مشغول مواظبت از این قلبهای شیشه ایاینقدر فرشته ها دور و بر این قلبهای شیشه ای پرسه می زدن و نوازششون می کردن که دیگه این قلب ها بوی فرشته ها رو گرفته بودن خلق و خوی فرشته ها رو گرفته بودن.

تا اینکه یه روز نوبت تقسیم قلبها بین آدما شد و خدا به بعضیها قلب چوبی داد به بعضیها قلب سنگی بعضیها هم قلب پلاستیکی و به آدمای فرشته خو و مهربون از اون قلبهای شیشه ای خوشگل داد. و به او گفت اینو تو حصار سینه ات نگهدار و راحت به دست کسی نسپار قلبتو فقط می تونی به آدمایی بدی که مطمئن باشی مثل خودت قلب شیشه ای دارن و توان شکستن قلب تو رو ندارن.مبادا یه وقت قلبتو بدی به کسی که قلب خودش سنگیممکنه بزنه بشکونتش و تو تا آخر عمر مجبوری تو حصار سینه ات به جای یه قلب شیشه ای خوشگل خورده شیشه داشته باشی.اونایی هم که قلب چوبی یا پلاستیکی دارن طاقت گرمای اون محبتی که توی قلب شیشه ای تو هست رو نداشته باشن و ممنکه تو گرمای تو بسوزه و یا آب بشه و تغییر شکل بده.

خدا در آخر گفت:اون آدما اگه لیاقت داشتن خودم بهشون قلب شیشه ای می دادم.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 5:32  توسط یاس  | 

یادم باشد....

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند، نه آن گونه که می خواهم باشند. یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد. یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

یاد گرفتم که:

1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند

2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند

3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود

4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم

یادم باشد

اگر شاعر شدم برای سرودن دوست داشتن دنبال ابهام و کنایه نباشم

یادم باشد

اگر نقاش شدم لبخند را بر آبی ترین رنگ بر بوم جاودانگی به تصویر کشم

یادم باشد

اگر معلم شدم برای نمره دادن به خوبی ها دفتر نمره را ببندم و دستم را به اندازه ی تمام کلاس باز کنم

یادم باشد

اگر پزشک شدم نبض زندگی را در رگ عشق جستجو کنم

جواب سلام را با عليک بده، جواب کينه را با گذشت، جواب بي مهري را با محبت، جواب بي ادب را با سکوت، جواب نگاه مهربان را با لبخند، جواب گناه را با بخشش، جواب لبخند را با خنده، جواب دروغ را با راستي و جواب عشق چيست جز عشق؟

هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد

ای خدای بزرگ کمکم کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفش های او راه بروم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 2:19  توسط یاس  |